تبليغاتX
یه چهار دیواری رنگین کمونی
سلام شب بخیر دوستایی که شاید بهم سر بزنید

اومدم بگم فردا با گل پسرم و بابا جونش داریم میریم مسافرت با یه تور زمینی به سوریه از راه ترکیه دعا کنید بهمون خوش بگذره و سلامت و خوشحال برگردیم وقتی برگردم حتماْ حرفای زیادی برای گفتن دارم .

محتاج دعا .

+ نوشته شده توسط شهره در دوشنبه سوم تیر 1387 و ساعت 3:16 |
هنگاهی که خداوند مادر را می آفرید در روز ششم تا دیر وقت کار می کرد

خورشید جرات غروب کردن نداشت

چون خدا داشت مادر را می آفرید

فرشته ای آمد و از خدا پرسید : خدایا !

چرا اینقدر رو این یکی وقت می ذاری ؟

خدا گفت : می دونی چه خصوصیاتی در نظر گرفتم تا درستش کنم ؟

فرشته گفت :  نه!!

خدا گفت : باید قابل شستشو باشه ولی پلاستیکی نباشه !

باید بتونه همه جور غذا درست کنه !

با یه بوسه از زانوی زخمی تا قلب شکسته رو شفا بده !

مهر تایید وجود مرد باشه !!!

و همه ی اینها رو فقط باید با دو دست انجام بده .

فرشته که تحت تاثیر قرار گرفته بود گفت : فقط با دو دست ؟!!

مطمئنی که این یه مدل کامل و استاندارده ؟ 

خسته شدی بذار بقیه اش رو فردا تکمیل کن

خدا گفت ؟ نمی تونم  آخرای کارمه چیزی نمونده  موجودی

رو که محبوب قلبم و از گوهر وجودی

خودمه کامل کنم ،وقتی بیمار می شه خودش ، خودش رو معالجه می کنه

 و می تونه تو همون حال

علاج درد خیلی ها هم باشه ،اون می تونه ۱۸ ساعت در روز کار کنه .

فرشته نزدیک تر اومد و زن رو لمس کرد و گفت : این که خیلی لطیفه !

خدا گفت : بله ولی خیلی قوی درستش کردم ،سری در درونش گذاشتم

 که حتی شما فرشته ها هم

نمی تونید درکش کنید ،نمی دونی چه چیزهایی رو می تونه تحمل کنه

 و به چه مشکلاتی پیروز بشه !!!

فرشته پرسید : می تونه فکر کنه ؟

خدا گفت : نه تنها فکر می کنه بلکه استدلال و بحث و گفتگو  هم می کنه

فرشته گونه ی زن رو لمس کرد و گفت : خدایا فکر کنم بار مسئولیت زیادی

بهش دادی !سوراخ شده داره چکه می کنه !!!!

خدا گفت : چکه نمی کنه این اشکه

فرشته گفت : اشک به چه دردی می خوره ؟

خدا گفت :

 اشکها ،غمها ،تردید ها ،عشقش ،تنهاییش ،رنجش و غرورش

رو بیان می کنه .

فرشته هیجان زده شد و گفت :

تو نابغه ای فکر کنم همه ی چیز های خارق العاده رو برای ساختن

مادر ها استفاده کردی

خدا گفت : آخیش تموم شد ولی فقط یه چیزش خوب نیست !

خودش فراموش می کنه که چقدر با ارزش و پرقدرته 

 

تولد دخت گرامی نبی

 

مکرم ام ابیها مبارک باد  

+ نوشته شده توسط شهره در دوشنبه سوم تیر 1387 و ساعت 3:11 |
خیال خوبیها درمان بدیها نیست

بلکه بر زشتی آنها صد چندان می افزاید

+ نوشته شده توسط شهره در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 و ساعت 1:53 |
آخی راحت شدم ها

کار و بارو سرو کله زدن و

بدو و بدو و .....همه رو برای ۳ ماه تابستون تعطیل کردم تا اول مهر یه کم به خودم ،پسرم و شوهر ماهم برسم طفلکی ها دلشون پوسید از بس که پا به پای من درگیر گار بودند اول باید یه مسافرت خارج از کشور بریم تا حسابی هوای کلمون عوض بشه (از نوع آسیایی نه اروپایی )بعد هم یه شمال و .... خلاصه خدا کمک کنه که همه چیز طبق برنامه پیش بره .البته هفته پیش یه سر رفتم ولایتمون (تهرون خودمون )ای بدک نبود ولی خیلی هم تعریفی نبود یه عروسی رفتیم و یه سر به کانون پرورش فکری زدم و یه شهربازی و یه سر هم به کتابفروشی های انقلاب و چند تا کتاب بنجل خریدم فقط برای اینکه دست خالی برنگردم .تا ببینیم بعد چی میشه

آه آه آه رفتم یه مانتو بخرم همشون یا چین چین بودن یا تور توری ،

این مد هم عجب گندی زده به لباسها

آخرم دوباره رفتم سراغ مانتو تایلندی ها و یه دونه به دلم چسبید (هی می خواییم این اصالتو

 حفظ کنیم نمی شه والا دست خودمون نیست ).خلاصه می خوام بی خیال وبلاگ محل کار

بشم و یه دل پر حرف بزنم نه که نه ماهه کم حرف زدم و همه جور مریضی گرفتم جالبه برای

 هر چیزی رفتم دکتر گفتند از اعصابه ما هم که تریپ دلسوز هر کی می خواد یه کلمه حرف با

 هامون بزنه اول می گیم عزیزم کاملا حرفتو می فهمم و می ریم تو جلد مشکل طف تا یه راه

حل منطقی بدیم حالا چی به سر مخ خودمون میاد نمی دونم خدا چه رحمی به دور و وریام

کرد امسال کارشناسی ارشد رشته مددکاری قبول نشدم والا صندوق خونه اسرارم چی به

سرش میومد .

خداحافظ

یهویی بود نه.........؟

+ نوشته شده توسط شهره در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 و ساعت 1:52 |
درود بر سپیده

به امروز بنگر

زیرا زندگی ست

نفس ،زندگی  ست

در زمان اندک آن

واقعیت ها و دگرگونی های هستی شما نهفته است

شادمانی رشد

شکوه عمل

عظمت انجام کارهای بزرگ

و دیروز جز یک رویا نیست

و فردا جز یک خیال

امروز اگر زیبا زندگی کنی

دیروز تو سرشار از رویای شادمانی خواهد بود

و فردای تو تصویری از امید

پس !

به امروز خوب بنگر

و به سپیده بگو :

درود

+ نوشته شده توسط شهره در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 و ساعت 1:36 |
عجب نوبریم من تو وبلاگ نوشتن و آپ شدن نه ............................................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده توسط شهره در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 و ساعت 1:31 |
وای مردیم از دست این عجایب روزگار ،بابا یه کم از خودتون خلاقیت داشته باشید اصلاً چقدر بیکار و

الافید که منتظرید ببینید ما چیکار می کنیم همونکار و بکنید نکنه فکر کردید آدمای دور و برتون (بلا نسبت

 دوستان )احمقن که فرق کار خوب و بد و و کار تقلیدی رو تشخیص نمی دن بسه دیگه به اندازه ی کافی

ضایع شدین بیشتر از این خودتون رو خراب نکنید اگه واقعاًخیلی دوست دارید از همه ی کارای ما الگو

بگیرید بگید ما تمام جزییات کار و زندگیمون رو بهتون می گیم چرا یواشکی کپی می کنید ما که می

دونیم بقیه هم می دونند    پس   خودتون رو گول نزنید ما خیلی هم خوشحال می شیم مفید باشیم به

 شرطی که از ما سو استفاده نکنید هر چند نمی زاریم ولی گفتیم که نگید نگفتی ولی خداییش چند

روزه مونید چرا خبری نیست ها                                                         

ما اینیم دیگه یه دفعه دپرس می کنیم                                           

حتما ً وقتی از ما خبری نیست دو تایی تون این حال و دارید نه ؟                                     

                                                                               

خلاصه رفیق یه سر برو پیش مشاور رفیق  پشیمون می شی ها رفیق  !                           

+ نوشته شده توسط شهره در چهارشنبه سوم بهمن 1386 و ساعت 0:21 |
نمی گم سلام چون حتما می گی چه سلامی ! چه علیکی !

خداییش خیلی دوست دارم بنویسم ولی وقت نمی کنم

امشب هم که یه کم زیاد دلم گرفته است ،شوشو جان تهنایی رفته تهران دیدن خونوادش ومن نمی دونم از این قضیه ناراحتم یا خوشحال .یه کم ناراحتم چون تنهایی سخته ،یه کم مشکوکم به چی ؟ خودمم نمی دونم ،یه کم خوشحال نیستم ،ناراحت هم نیستم چون اونم نیاز داره استراحت کنه . مجبوره به خاطر کار من تاعید تو منطقه باشه خوب حقشه که بره شاید من هم یه کم زیاد نیاز به تنهایی داشتم ولی تنها نیسم چون مامانم پیشمه !!!!!

دوست داشتم چند شب تنها باشم و با خودم فکر کنم بدون اینکه کسی بهم بگه چرا تو فکری ؟ واقعاْ لازم داشتم ولی نمی شه

نمی شه همه چیز رو گفت واقعا ، نمی شه حال خوبی ندارم خدا کنه تا برمی گرده یه کم سزحال بشم گاهی اوقات فکر می کنم یه کم غیر قابل تحمل  میشم بیچاره مامان و سبحان با چه لبخندی تحملم می کنند یه کم زیاد خسته ام هم جسمی و هم روحی نمی دونم چیکار کنم هر کی منو دوست داره بهم بگه چی کار کنم ؟؟؟؟؟؟؟        

+ نوشته شده توسط شهره در شنبه بیست و دوم دی 1386 و ساعت 0:48 |
Click for Full Size View
+ نوشته شده توسط شهره در جمعه هفتم دی 1386 و ساعت 0:53 |
سلام

خوبید منم خوبم

یه کم اوضاع این وبلاگ ناجور شده می گید چرا ؟

همیشه دوست داشتم تو این وبلاگ هر چی دلم خواست بنویسم از دسن هر کی دلم خواست ناله کنم و کلی چیزای دیگه خلاصه خودمونی خودمونی .اما افسوس آدرسم دست کسایی افتاده که اصلا ازشون خوشم نمی اد و دوست ندارم ریختشونو ببینم فقط مجبورم برم یه چاردیواری دیگه پیدا کنم

راستی عیدتون مبارک تعطیلات خوش بگذره

من امشب رفتم خودمو تحویل گرفتم و یه قواره پارچه ی خوشگل کت دامنی برای خودم عیدی خریدم

البته یه جلد دیوان حافظ نفیس و ارزشمند هم از سمیه جون هدیه گرفتم که می تونم بگم از بهترین و غافلگیر کننده ترین هدیهی زندگیم بود .

+ نوشته شده توسط شهره در جمعه هفتم دی 1386 و ساعت 0:52 |
می شن امیدوارم بتونم براشون جبران کنم

سلام به شما ،سلام به خودم

امشب کلی حالم جا اومده فردا صبح بعد از ۴ ماه کار مداوم و دو شیفت و بدو بدو و اضطراب دارم می رم کیش جای همتون رو خالی میکنم البته لطف همکارا رو نباید فراموش کنم که چهار شنبه و پنجشنبه جور منو می کشن و تنها هستند حتما اذیت می شن امیدوارم بتونم جبران کنم البته سختی کار فردا ست چون پنج شنبه ها معمولا خلوت تره و قابل کنترل تر هر چند خودم از اینکه نیستم یه کم اضطراب دارم و فکرم مشغوله البته یه کم که چه عرض کنم با اینکه خیالم از دلسوزی و کاردانی معاونین مهد راحته ولی نمی دونم چمه ؟دست راستم که گاه گاهی سر می شه و سر درد بدی دارم البته شاید از خستگی امروز باشه اما خداییش دل تو دلم نیست .با پرواز می ریم و با قایق برمی گردیم (شاید یه کمش به خاطر ترس از قایق هم باشه ) نه بابا ترس چیه ؟                     

برم که کلی کار دارم اتوی لباس و جمع کردن چمدان و ......سعی میکنم مواظب خودم باشم امیدوارم کوسه ها هم مواظب ما باشن                      

توکل به خدای بزرگ و مهربون       

+ نوشته شده توسط شهره در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 و ساعت 0:26 |
یه خورده دلم برای خودم تنگ شده نمی دونم چه کار کنم ؟چند روزه دارم فکر می کنم چه طور خودمو پیدا کنمو یه سری بهش بزنم و حالی ازش بپرسم طفلکی خیلی دلش گرفته نمی دونه چرا ؟     
+ نوشته شده توسط شهره در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 و ساعت 1:25 |
برای عوض کردن حال خودم از پست قبلی چند تا جمله از جبران می نویسم .

                    (درد از پی درک آید )

 

مهری که هر بامداد و هر شامگاه تازه نشود جای خود را به

روزمرگی ای می دهد که پس از کوتاه زمانی جای خود را به

                                    بردگی می دهد

تمبر شوید و به چیزی که چسبیدید آن را رها نکنید تا به مقصد   

                                     برسید(این مال جبران نبود )

زندگی شما حاصل جمع تمامی انتخاب هایی است که خود

                                       برگزیده اید (البرت کاموس)

+ نوشته شده توسط شهره در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 و ساعت 1:23 |
عجب از نادونی بعضی ها !

تو پست قبلی تایید نظر نذاشته بودم یه آدم بی خرد اومده و و تمام عقده های کودکی شو خالی کرده بود اونجا .خدارو شکر وب من بود که کمی تخلیه بشه و غم باد نگیره .به من هرچی گفته لیاقت خودش بوده اما یه چیز راجع به( آقا مجید به قول خودش ) گفته که جوابشو باید بشنوه :ادم با فرهنگ که نظرت راجع به بچه ها اینه !آقا مجید ۳ برابر هیکل شما داره پول خرج دندوناش می کنه و صد برابر شعور شما رو به یه تار موی زن و بچه هاش نمی ده تو برو یه فکری به حال خودت و مشکلت بکن .

+ نوشته شده توسط شهره در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 و ساعت 1:11 |
سلام به تو ،سلام به خودم و سلام به همه ی اونایی که برام عزیزن

خیلی وقته که یادم رفته خودمم هم وجود دارم ،احساس دارم ،دل دارم دوست دارم حرف بزنم ولی این کار لعنتی نمی زاره

چرا ما آدما نمی تونیم همه چیزو باهم داشته باشیم یا انقدر غرق در خودمون و افکارمون هستیم که از دنیا و دور و برمون و هر چی تو اون اتفاق می افته غافلیم یا مثل الان من انقدر غرق در کار هستیم که یادمون میره به خودمون هم تعلق داریم نمی دونید چقدر دلم برای تنهایی خودم تنگ شده دلم می خواد یه جا باشم تنها و ساکت دغدغه ی صبح زود بیدار شدن و آماده کردن نهار و شام و رسیدن به درس و مشق بچه و رسیدگی به خونه و کشیدن دست به سر و گوش شوهر که مبادا به خاطر مشغله ی تو هوا برش داره و بعد کار ........

سر موقع بری که اگه دیر بری پرسنلت سوء استفاده نکنند و دیر تر از تو نیان وقتی رسیدی حواست باشه که مربیات کارشونو درست انجام بدن مواظب بچه ها باشن اتفاقی نیفته با بچه ها درست حرف بزنن به بچه ها اخم نکنن با بچه ها خوب بازی کنن بابچه ها طوری رفتار نکنن که از مهد زده بشن کیفیت آموزشی بالا باشه مواظب تربیت بچه ها باشن مواظب بچه قلدرا باشن مواظب باشن بچه ها زودبرن دستشویی خودشونو خیس نکنن اگه کردن لباسشون عوض بشه اگه لباس یدکی ها تموم شده باشه چیکار کنی بچه ها تغذیه شونو بخورن کسی گرسنه و بدون تغذیه نباشه کسی بدون نهار نمونه کسی از سرویس جانمونه وسایل بچه ها جا نمونه کاردستی ها مرتب و شیک باشه خونواده ها راضی باشن به کسی بی احترامی نشه کم توجهی نشه و....بچه ها و بچه ها و بچه ها و زمانی کارت سخت تره که مدام با خودت فکر کنی مسئولیت ۱۸۰ تا بچه ی ۶ ماهه تا ۶ ساله برعهده تو ست و مربیات! خدایا حقوقشونچی میشه ۲۰ نفر پرسنل خدایا به موقع میشه پرداخت کرد بیمه رو چیکار کنی مالیات چی میشه شهریه ها هنوز دریافت نشده از همه هنوز چک نگرفتی تنخواه نداری اگه کم بیاری آخر سال چی کار کنی جواب این همه آدمو چه جوری می خوای بدی و...........با همه ی این افکار صبحت رسیده به ساعت ۱۸:۳۰ عصر که باید بری کم و کسری مهد رو بخری و خرید خونه و بیای خونه و کلی اعصاب داغون و کار خونه در انتظار !و شبی دیگر و آغاز روزی دوباره .........

خیلی دلم می خواد یه روز برای خودم باشم ولی می دونم لااقل تا پایان اردیبهشت باید منتظر بمونم خیلی موقع ها شده که دلم خواسته یه لحظه بیام  و براتون دو کلمه درد و دل کنم ولی حتی وقت درد و دل کردن هم نداشتم و امشب که اومدم بازدید سمیه جون همکار خوبم که سالهای سال بود دنبال همچون او می گشتم و پیدا نمی کردم به صورت اتفاقی وبلاگم رو دیده بود و منو یاد خودم انداخت و تصمیم گرفتم به هر قیمتی شده گاهی اوقات یه سری بزنم و حرفی و .....

با توام با تو خدا

یک دل قلابی

یک دل خیلی بد چقدر می ارزد ؟

من که هر جا رفتم جار زدم:شده این قلب حراج

بدوید

یک دل مجانی

قیمتش یک لبخند

به همین ارزانی

هیچ وقت اما هیچ کس قلب مرا قرض نکرد هیچ کس دل نخرید

با توام با تو خدا

پس بیا ،این دل من ،مال خودت

من که دیگر رفتم اما ببر این دل را دنبال خودت  

+ نوشته شده توسط شهره در چهارشنبه سی ام آبان 1386 و ساعت 23:57 |

آب نبات ومهربانی ها

 

پسر کوچولو آن روز هم چشم به اب نبات های رنگارنگ دوخته

 

بود .خیلی دلش می خواست صاحب یکی از آنها شود .پولهایی را

 

که در چند هفته جمع کرده بود ,به دست گرفت و به سوی تپه ی

 

نزدیک لب دریا که آب نبات فروش آنجا بود ,رفت .مشتریان

 

شیک پوش و ثروتمند زیادی دور فروشنده جمع شده بودند .

 

پسرک با بی قراری جلوتر رفت وگفت : لطفا یک اب نبات قرمز

 

رنگ بزرگ به من بدهید .

 

اب نبات فروش نگاهی به لباس های کهنه وپاره ی کودک

 

انداخت و پول ها را شمرد . اما انها را به زمین پرتاب کرد و پسر

 

را به زمین هل داد و گفت :چرا مشتریان محترم را معطل میکنی

 

؟پولت کم است .

 

پسرک پولهایش را از زمین جمع کرد وباقیافه ی شرمنده

 

گفت :پس یک آب نبات سفید کوچک بدهدید .

 

و بالاخره او به آرزویش رسید و اب نبات بی رنگ وکوچکی را

 

گرفت .

 

خوشحال بود .اما دلش نمی آمد ان را بخورد ,چون دلش نمی

 

خواست دلخوشی اش زود تمام شود .

 

 

در این حال هوا ,صدای هیاهویی را شنید . برگشت و دید آب

 

نبات فروش از بالای تپه به دریا افتاده و فریاد می زند:کمک ,

 

کمک , دارم میسوزم , آب خیلی شور است .

 

پسرک زود جماعت شیک پوش را کنار زد وآب نباتش را به دریا

 

انداخت و با نگاهی که مهربانی در آن موج می زد ,رو به آب نبات

 

 فروش گفت :نگران نباش الان آب شیرین می شود .

 

+ نوشته شده توسط شهره در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 و ساعت 1:15 |

                                شما خدا هستید ؟

 

   در تعطیلات کریسمس, در یک بعد از ظهر سرد زمستانی ,

 

پسر شش هفت ساله ای جلوی ویترین مغازه ای ایستاده بود .

 

او کفش به پا نداشت و لباس هایش پاره پاره بود .

 

زن جوانی از آنجا میگذشت ,همین که چشمش به پسرک افتاد

 

 ,آرزو  و اشتیاق را در چشمهای آبی او خواند.

 

دست او را گرفت وداخل مغازه برد و برایش کفش و یک دست لباس

 

گرمکن خرید .

 

وقتی بیرون آمدند زن جوان به پسرک گفت :حالا به خانه ات برگرد

 

,امیدوارم تعطیلات شاد و خوبی داشته باشی.

 

پسرک نگاهی به او کرد وپرسید :خانم شما خدا هستید ؟

 

زن جوان لبخندی زد و گفت : نه ,من یکی از بندگان او هستم .

 

پسرک گفت :مطمئن بودم با او نسبتی دارید .

+ نوشته شده توسط شهره در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 و ساعت 1:1 |

گفتم:خدای من,دقایقی بود که در زندگانیم هوس میکردم سر

 

 سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس

 

فردا ,           

                                          

بر شانه های صبورت بگذارم , آرام برایت بگویم و بگریم . 

 

در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟  

 

  گفت: عزیزتر از آنچه هست ,تو  نه

 

 تنها در لحظات دلتنگی ,

 

بلکه در تمام لحظه های بودنت به من تکیه کرده بودی .

 

من آنی خود را از تو دریغ نکرده بودم که تو اینگونه هستی.

 

من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگردبا شوق

 

,تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.

 

گفتم:پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی اینگونه زار

 

 بگریم؟  

                                                                        

گفت:عزیز تر از آنچه هست, اشک تنها قطره ایست که قبل از

 

 آنکه فرود آید, عروج میکند.

 

اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت

 

 ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان .

 

چرا که تنها اینگونه میتوان همیشه شاد بود.    

                                

گفتم:آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته

 

بودی؟   

                 

گفت:بارها صدایت کردم.آرام گفتم از این راه نرو که به جایی

 

نمیرسی.تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ,فریاد بلند من

 

بود که عزیزتر از هرچه هست,

 

از این راه نرو که به نا کجا آباد هم نخواهی رسید.

                                                                                 

گفتم:پس چرا این همه درد در دلم انباشتی؟

                                                     

گفت:روزیت دادم تا صدایم کنی,چیزی نگفتی.پناهت دادم تا

 

صدایم کنی چیزی نگفتی .می خواستم برایم سخن بگویی.

 

آخر تو بنده ی من بودی وچاره ای نبود جز نزول درد .

 

زیرا تو اینگونه شد که صدایم کردی . 

                                                                           

گفتم : پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم

 

نراندی ؟

 

 

گفت:بار اول که گفتی "خدا" ,آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد

 

بار دگر " خدا خدا "ی تو را نشنوم.تو باز گفتی خدا و من مشتاق

 

 تر برای شنیدن خدایی دیگر.من اگر میدانستم تو بعد از علاج

 

درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی ,همان بار اول شفایت

 

 میدادم.

 

 

گفتم : مهربان ترین خدا ,دوست دارمت.

 

 

  گفت:عزیز تر از آنچه هست,من دوست تر میدارمت.

+ نوشته شده توسط شهره در جمعه پنجم مرداد 1386 و ساعت 1:43 |
چرا در کتابهای دبستان دیگر آن داستانهای قشنگ وجود ندارد؟  آیا کتابهای جدید دستاورد دنیای جدید است وآیا تحول در عشق و گذشت و درستی و......هم رخ می دهد به راستی این گونه است ؟
 
ما براین واقفیم که دنیای کودکان ما با دنیای کودکی ما بسیار تفاوت دارد و نیاز های آنها هرگز همان نیاز های گذشته ی ما نیست بازی آنها playstation3 است و بازی ما یه قل دقل و خاله بازی و تیله بازی بود و نهایتاْبازی با آتاری های سالهای ۶۰ تا ۶۵ شمسی فیلمهای مورد علاقه ی ما کی قابل مقایسه با بت من وسوپر من و لاک پشت های نینجاست اما آیا همه ی اینها می تواند دلیل منطقی بر این همه تغییرات باشد نمی دانم شاید هم تغییرات  شیوه های زندگی ضرورت اجتناب ناپذیر تحول تکنولوژی است دلیل من برای نوشتن این مطالب در خواست امشب پسرم بود که گفت : مامان تیله بازی و الک دولک رو بلدی بهم یاد بدی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 
گاو ما ما مي كرد
گوسفند بع بع مي كرد
سگ واق واق مي كرد
و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.
او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.
او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله نداردشاید  چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.


به یاد داستانهای حسنک کجایی ؟ - تصمیم کبری - پتروس فداکار -

 ریزعلی خواجوی - کوکب خانم و  چوپان دروغگو که چند سالی است جای آنها در کتابها

خالی است و هر کدام از ما از آنها خاطرات زیادی داریم .

+ نوشته شده توسط شهره در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 2:25 |

از دیر باز مسئولان در کشور های اروپایی و آمریکایی براین عقیده بودند که آموزش مسائل جنسی در سنین پایین می تواند افراد جامعه را در سنین بالاتر از بحران خارج کند .از این رو تصمیم گرفتند که از دوران ابتدایی و راهنمایی نوجوانان را با این گونه مسائل آشنا کنند در کشورهایی از جمله سوئد ،نروژ ، دانمارک و انگلیس کتاب های آموزشی جنسی جزءموارد امتحانی نوجوانان 12،13 ساله شد به این امید که آنها از بحران های جنسی فاصله بگیرند اما مسئولین پس از سالها متوجه شدند که اشتباهاتی بزرگ را مرتکب شدند .

پس از گذشت دو دهه و در دهه ی سوم مشخص شد نسل امروزی همان نوجوانان دیروزی هیچ علاقه ای به ازدواج ندارند و آمار طلاق به طرز چشمگیری افزایش داشته و آمار ازدواج رسمی به طرز وحشتناکی کاهش یافته و از طرفی ازدواج دیگر معنایی ندارد .امروزه بسیاری از زنان و مردان غربی در کنار یکدیگر زندگی می کنند و حتی چند فرزند هم دارند اما به طور قانونی ازدواج نکرده اند به جز این موارد به تازگی اخباری اروپا را تکان داده است .

چندی پیش بود که روزنامه ی « دیلی میل » چاپ انگلیس خبراز بارداری دختران زیر 14 سال در مدارس انگلیس داد!!!!!!!!!

یک دختر باردار چهارده ساله می گوید: امروزه باردار شدن در میان دختران  مدرسه های انگلیس بچه دار شدن به یک مد تبدیل شده است .او می گوید زمانی که همکلاسی های من متوجه شدند من باردار شده ام آرزو می کنند کاش بچه دار میشدند از این رو سه نفر از آنها تصمیم گرفتند بچه دار شوند و شدند .

« کومن نیل » پدر 43 ساله ی کیزی نیل دختر 14 ساله اش  که تا ماه می پدر بزرگ می شود اما نمی داند پدر نوه اش کیست می گوید : به نظر شما این وحشتناک نیست که دختری به سن و سال دختر من باردار باشد تنها دخترم و من ومادرش مقصر نیستیم بلکه مسئولان آموزشی مقصرند این یک مشکل اجتماعی است

دکتر راجرز می گوید : زمانی که داستان باردار شدن دختری 14 ساله از پسری 13 ساله که همکلاسی اوست را متوجه می شویم دیگر نباید نام داستان روی آن گذاشت.

 باید بگوییم یک تراژدی غمناک در حال وقوع است ...........................

 

                    (برگرفته از www.ksabz.net  )

 

نظر شما چیه ؟ آیا آموزش مسائل جنسی به فراخور جامعه ی ما به صلاح است یا نه ؟

اگر این آموزش در جامعه ی ما باب بشه ما هم به بیراهه  میرویم یا راهگشای فرزندانمان خواهیم بود ؟

من از آموزش مسائل جنسی تجربه هایی دارم که فکر می کنم خوندن و شنیدنش خالی از فایده نباشه شما هم فکر کنید و نظرتون رو بگید من هم در فرصت بعدی بیشتر از تجربه هام میگم

                                     فعلاً خداحافظ شما باشه

+ نوشته شده توسط شهره در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 1:35 |
سلام دوستان نمیدونید چه حالی دارم یه حس غریب تا حالا این جوری نبودم .

تا حالا این همه مدت (۶ ماه )از شهر و دیارم دور نبودمُدلم هوای خیلی چیزا کرده

خونه ی مامانم .خوابیدن با خیال راحت بدون اینکه دغدغه ی فردا صبح سر کارو داشته باشم

مغزه ها .دوستام .قنادی با رولت مخصوص که هر وقت میخواستم خودمو تحویل بگیرم برای خودم و سبحان می خریدم .گل فروشی و گل مریم و...

وای شبای عید  ........

بازار بزرگ تهران شلوغی .ازدحام .آجیل فروشای بازار ...

افسریه ...دست فروشای کنار خیابون که بازار شمع و گل و وسایل هفت سین و عودشون به راهه .

ماهی فروشای کنار خیابون که جلوی هرکدومشون ده تا بچه  ی ریز و درشت کله هاشون نزدیک وان پر از ماهی است .ماهی های گافیش و چشم تلسکوپی .لاک پشت و جو جه رنگی....

لبو فروشا که هر وقت سبحان حوس می کرد سعید اول دنبال شیر آب میگشت برای شستن دست های سبحان بعد براش می خرید .آلوچه جنگلی .سیب زمینی سرخ کرده باسس که دست همه ی کسایی که خرید کردن و خسته ان می بینی و شام ساعت ۱۲ شب تو رستوران که جا پیدا نمی کنی بشینی و باید انقدر به کباب ترکی ها نگاه کنی و دلت غش بره تا یه میز آماده بشه و سفارش بدی .

مغازه ها ....... 

وای توی هر مغزه ده تا لباس بپوشی و نپسندی و مغازه ی بعد و حوصله ی بی نظیر سعید که هر چی از این مغازه به اون یکی میره صداش در نمیاد ..........

دلم برای همه چیز و همه کس تنگه .

برای برادر زاده ی ۲ ماهم که هنوز ندیدمش برای اون یکی برادر زاده که شش ماهه ندیدم برای بابام داداشام (مخصوصاْدعوا ها و کل کل ها و سر به سر گذاشتن ها با ها شون .....)

برای گیر دادن به بابام و شوخی های ..... بابام

برای خوابیدن های بی موقع مامانم .برای تنبلیا و آّه و ناله هاش ....

شمارش معکوس برای رفتن شروع شده ....

۱۸ . روز دیگر                          تا خدا چی بخواد

+ نوشته شده توسط شهره در پنجشنبه دهم اسفند 1385 و ساعت 2:0 |
دوست گل ومهربون سلام

مطلب زیاد دارم ولی مشغله ی کاریم خیلی زیاده یه وبلاگ دیگه دارم به نام :

  www.mahd-fereshtegan.blogfa.com    مرتب اونجا هستم وفعالیتهای روزانه ی محل کارم رو میذارم سر بزنی خوشحال میشم 

موفق باشی

 

+ نوشته شده توسط شهره در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 و ساعت 0:33 |
امشب شب تاسوعای حسینی است .

شب عباس است .

 شب عشق است و اشک است و آب است

یا رافع الدرجات  رحمی و مددی .

+ نوشته شده توسط شهره در یکشنبه هشتم بهمن 1385 و ساعت 23:51 |
سلام .

سنگینم امشب .سنگین از سایه ی گرمی که هست و بی تابم

بیتاب از دیواری که نیست سایه ها همیشه هم از آن دیوار نیستند ما سایه ی افکار خودمانیم

افکاری که سایه مان را روی کسی می اندازند تا ما را از او و او را از ما دور نگه دارند

گاهی دلم می خواهد اصلاْبلد نبودیم فکر می کردیم .

+ نوشته شده توسط شهره در یکشنبه هشتم بهمن 1385 و ساعت 23:47 |
سلام ُسلام ُسلام.

دوباره اومدم ُپر پر زدم .جیغ زدم . بال بال زدم . موهامو کندم .(عین .........ها )

میگم چرا !

مادر بوردمون مرده !سوخته !بی هویت شده و هزار تا چیز دیگه .

هنوزم از تهران نفرستادن الان یه کیس پیدا کردم که بگم خودم زنده ام زیاد نگران نباشید

حسابی هم مطلب و حرف دارم برای گفتن و نوشتن و نشنیدن .

اگه دوباره بیام کولاکه !!!!!!!!

دعا کنید زود تر از این دپرس در بیام و بیام تو دنیای قشنگ و مجازی شما که خیلی جالبه

وقتی مثل من چند وقتی نباشید قدرش رو می دونید .

فعلاْتا بعد .

+ نوشته شده توسط شهره در جمعه بیست و نهم دی 1385 و ساعت 16:49 |
سلام 

همین الان کلی قات زدم         

مامانم رو که بعد از ۷ ماه از تهران اومده خونمون صدا کردم و گفتم بیا

وبلاگم رو ببین و بخون                                                            

بعد از اینکه خوند گفتم نظرت چیه ؟

گفت :شبا این همه وقت میذاری اینا رو مینویسی ؟گفتم آره

گفت ؟همش شعر و وره بابا  حوصله داری ها .                                     

به نظر شما واقعاًاینطوریه ؟حالا بهم بگین چیکار کنم دارم خفه میشم

کمک!!!!!!!!!!!                                   

+ نوشته شده توسط شهره در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 و ساعت 0:55 |
سلام دوستای خوبم 

آخ که چقدر دلم براتون تنگ شده بود .

دیروز بعد از یه هفته از بیمارستان مرخص شدم خدا نصیب نکنه ننه !

سه روز و نیم بهم غذا ندادند و فقط سرم بود .آندوسکوپی از معده و

مری انجام دادن .تازه از مری و معده ام نمونه برداری کردند . انقدر دردم

اومد که نگو !!!!!ولی الان خوبم اگه این اعصاب لعنتی بذاره !هر چی

میخوام آروم باشم نمیذارن !!!!!!!!!!!!!چیکار کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.

+ نوشته شده توسط شهره در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 و ساعت 0:28 |

قشم

 

سلام دوستای خوبم .

 

اونایی که به من سر زدن میدونند که چند روزی هیچ خبری از من نبود تو هیچ چار

 

دیواری صِدام شنیده نشد میدونید چرا ؟  : (رفته بودیم قشم .)              

 

یه گزارش مفصل با چند تا عکس جالب براتون دارم .مطالب رو دنبال کنید

 

سعی میکنم پشیمون نشید .

 

 

چهار شنبه ظهر ساعت 1 ربع به دوازده از خونه به مقصد بندر عباس حرکت

 

کردیم بعد از عسلویه از شهرهای نه چندان جذاب زیادی گذشتیم .گاو بندی

 

،بندر چارک ،بندر لنگه ،بندر شهید رجایی ،بندر پل وبه بندر عباس رسیدیم .

 

یه نکته ی خیلی جالب راجع به این شهر ها اینه که اگه دنبال مسافرت زمینی

 

هستید و میخواهید از دیدن مناظر شهر ها لذت ببرید تنها چیز لذت بخش و زیبا

 

فقط دیدن دریا و رنگهای شگفت انگیز اونه و این مطلبیه که واقعاًعلتش رو

 

نمی دونم که چرا هر قسمت از ساحل یه رنگ زیبا داره .بعضی از قسمتهای دریا

 

کاملاً آبی  است ، بعضی سبز  ،بعضی جاها فیروزه ای خیره کننده ای است .

 

البته خودم حدث میزنم رنگهای مختلف به دلیل عمق آب در قسمتهای

 

مختلفه ولی اگر شما علت اصلی را میدونستید حتما بگید .

 

ساعت 5/8 شب به ورودی بندر رسیدیم البته بعد از گذشتن از جاده های

 

مزخرفی که آدم وقتی میفهمه که این جاده تنها جاده ی ارتباطی بوشهر به بندر

 

است و یه جاده ی ترانزیتی است کلی برای خودش و بقیه ی مردمی که به قصد

 

کار یا تفریح مجبورند از این جاده ها عبور کنند تاسف میخوره .میگید چرا تاسف

 

؟آسفالت جاده مثل آیینه میدرخشه ، پیچ و خمهای جاده نهایت مهندسی راه

 

است وفرمون ماشین خودش سر پیچ ها دور میگیره ،مناظر طبیعی و استراحت

 

گاههای کنار جاده که حرف آخر را میزنه، علائم راهنمایی مخصوصاً قبل از

 

سرعت گیر ها آدم رو به وجد میاره ،از رستوران ها ی متعدد شهر ها هم چیزی

 

نکم بهتره چون واقعاًشرمنده تعداد زیاد و امکاناتشونم

 

(همه رو با افعال معکوس بخونید )

 

ورودی شهر اسکله ی شهید با هنر قرار داره که مسافرانی رو که قصد سفر با لنج

 

به جزیره ی قشم رو دارند پذیراست !

 

البته اگر دوست دارید با ماشین خودتون به جزیره ی قشم برید ، حدود 10

 

کیلومتر  قبل از بندر عباس بندر پل قرار داره که میتونید به اونجا برید و با

 

پرداخت 5000 تومن خودتون توی ماشین بنشینید وماشین هم توی لنج بشینه

 

و به سلامتی برید قشم که پیشنهاد میکنم اگه قصد دیدن بندر عباس رو ندارید

 

همین کار رو بکنید .علتش رو توضیح خواهم داد .

 

ازکل شهر گذشتیم و به شهرک 700 واحدی هرمز منزل عموی گرامی مهربان

 

همسر رسیدیم .زنعمو جون و دختر عمو ی شیطون و آروین گیلی و آقا آرش

 

بچه مثبت (پسر عمو ها )حسابی شرمندمون کردن .جای شما خالی شام خوراک

 

میگو و زرشک پلوی عالی بود .صبح ساعت 9 به طرف اسکله ی حقانی تو مرکز

 

شهر رفتیم .هوا عالی بود و آفتاب دلچسبی می تابید به دلیل آروم بودن دریا

 

بهمون پیشنهاد شد با اتوبوس دریایی به قشم بریم .

 

توی اسکله ی حقانی غیر از اتوبوس دریایی قایق تند رو هم هست که با نفری

 

1200 تومان وارائه ی یک جلیقه ی نجات نارنجی فسفری شما رو به جزیره

 

 می برند اینکه روی جلیقه تاکید کردم ،به این دلیل است که یکی از دوستان

 

میگفت :مسلماًاگه با قایق وسط دریا چپه شیم کسی برای نجات ما نخواهد

 

آمد تنها حسن این جلیقه ها این است که کوسه ها برای پیدا کردن ما زیاد

 

زحمت نمی کشند چون توی آب تابلوییم و زود مارو پیدا می کنند  .              

 

خلاصه با نفری 1600 تومان با اتوبوس های دریایی که وضعیت بهتری داشتند

 

چون مسقف هستند و آب و باد اذیت نمیکنه حرکت کردیم نکته جالب اینکه

 

 سفر قبلی که با لنج به جزیره رفته بودیم 1 ساعت و نیم طول کشید تا به جزیره

 

 رسیدیم ولی این دفعه به لطف اتوبوس 25 دقیقه ی بعد وارد جزیره

 

شدیم .قبل از جزیره ی قشم جزیره ی هرمز وسط آبها نظر آدم رو جلب میکنه

 

 که حتماْیه عکس از اون براتون میزارم . بعد از پیاده شدن کلی ماشین هیوندا

 

 و بی ام و و تویوتا ی وارداتی  در انتظار  مسافر بودند وما سوار اولین ماشین

 

که یه 206 وطنی بود شدیم اونم به دلیل این که رانندش یه خانم کاملاً جنوبی

 

بود (این که میگم کاملاً چون هیچ رگه ای از رنگ سفید ،گندمی یا سبزه توی

 

پوستش نبود همش سیاهی بود و سیاهی با دستکش مشکی و مانتو  شلوار

 

مشکی انگار که همه ی رنگهای عالم با اون قهر بودند ) خلاصه از غیرتش برای

 

رانندگی خوشم اومد و سوار شدیم .ازش خواهش کردیم اول ما رو یه جای خوب

 

 ببره و اون هم ما رو به هتل سارا برد که انصافاًبد نبود تمیز بود ولی به قول

 

پسرم یه بدی داشت که گفت :مامان حیف که مثل هتل شیراز یخچالش پر

 

نیست (دریغ از یه بطری آب )البته من همراه خودم چیپس و پفک و بادوم و

 

کیک و آدامس و بیسکویت داشتم برای اینکه اگه همینارو هم نداشتم پسرم

 

در بدو ورود دچار انواع بیماریهای ناشی از بهانه ی نجنبیدن دهان می شد

 

پیشنهاد می کنم شما هم کیفتون رو خالی نگذارید چون نزدیک این هتل سوپر

 

وجود  نداره .

 

با شبی 20000 تومن با هتل دار توافق کردیم وسایل را گذاشتیم و با همون

 

ماشین مذکور به درگهان رفتیم (قبل از رفتن به اونجا حتماًاز نرخ کرایه مطلع

 

شید تا مثل ما اون خانم غیرتمند کرایه 2000 تومنی تا درگهان رو از شما

 

4500 تومن نگیره اینو وقتی از درگهان بر می گشتیم و 2000 تومن کرایه

 

دادیم فهمیدیم .

 

 

 

درگهان

 

 

در بدو ورود تعداد زیادی خانم و آقا دیده می شدند که کلی جنس بسته بندی

 

جلوی اونا بود با خودم گفتم حالا مگه چه خبره که مردم این همه جنس جینی

 

 خریدن !!!                       

 

 

وارد اولین مغازه شدم یه کاپشن پسرونه دیدم که میدونستم تهران قیمتی

 

حدود 14 یا 15000 تومن داره به قصد نخریدن پرسیدم آقا چند ؟در کمال نا

 

 باوری گفت :5000 تومن برای شما 4500 .

 

 

فکر کردم اشتباه شده یه بلوز که میدونستم 7500 است پرسیدم این چند

 

 ؟گفت :3000 تومن .احساس کردم بالای سرم توی دو نقطه ی موازی با فاصله

 

ی حدود ده سانت یه کم درد اومده .رفتم مغازه ی بعدی پر بود از کفشها و

 

صندل های پولک دوزی شده ی نوک تیز و شیطونی که تهران بین 12 تا 14 تومنه

 

 آقاهه گفت صندل هاش 5500 است کفشهاش 6 تومن اینجا بود که از اون

 

دو نقطه ای که روی سرم درد گرفته بود شاخام زد بیرون                     که وقتی تو تهران بعد

 

 از خرید این صندلها 1000 تومن تخفیف می گیریم چه ذوقی می کنیم                                                 سرتونو

 

درد نیارم با ولع تمام خرید کردم یه کاپشن مارک دار برای پسرم خریدم 10

 

تومن دوتا لحاف پشم شیشه دو نفره و یه نفره برای تخت سبحان و خودمون

 

،ساک ،سفره ،کفش ،رو بالشی و...ساعت 5/2 شده بود و سبحان دیگه اجازه

 

خرید نداد و اظهار گرسنگی کرد با دیدن ساعت واقعاً شرمندش شدم به اولین

 

 

رستوران رفتیم و هلاک روی صندلی های فایبر گلاس و زشتش افتادیم منو آورد

 

ن مشغول انتخاب بودیم که گفتند همه ی غذا ها تموم شده و فقط پلو ماهی

 

 داریم و اینجا بود که چشمهای سبحان سرخ و نمناک شد .مهربون همسر دوتا

 

سفارش داد چون گفت میترسم بریم جای دیگه همینم گیرمون نیاد و رفت تا

 

برای سبحان یه چیز دیگه بگیره و بعد از نیم ساعت با یه پرس کوبیده که حتی

 

تو اون شهر نمیتونم تصور خوردنش رو هم بکنم برگشت سبحان که تا اون

 

موقع یه دل سیر برای باباش گریه کرده بود( کهLبابام گناه داشت که گرسنه

 

و تشنه رفت برای من غذا بگیره کاش میتونستم ماهی بخورم )              با شادی

 

مشغول خوردن شد .جای شما خالی .                       

 

بعد از ناهار به قشم برگشتیم و بعد از استراحت و یه حموم دلچسب برای خرید

 

 به بازار خلیج فارس و ستاره رفتیم قیمتها بد نبود ولی جنسها شیک تر و باب

 

میل تر بود چند دست لباس زمستونی برای سبحان و یه ماشین کنترلی و یه کم

 

 لباس برای خودم و دوتا گلدون و یه عروسک چینی درجه ی یک با قد حدود 50

 

سانت برای نی نی داداشم و یه عروسک چینی ناز برای خودم (یه دختر و پسر

 

ملوس که روی نیمکت نشستند و با چشمهای بسته سرشون بالاست )که روی

 

 اپن آشپزخونه بذارم و یه عروسک سندی که شکل مارمولک است برای ماشین

 

 مهربون همسر (الان واقعاًاز این همه خریدی که اون بنده ی خدا برای خودش

 

کرده شرمنده شدم )و شمع های عطری برای میز و .... بقیه اش دیگه یادم

 

نمیادخریدیم وشد ساعت 11 و بازار تعطیل شد بعد از خوردن شام به هتل

 

رفتیم و لالا .                               

 

 

جنگل حرا

 

جمعه صبح بعد از خوردن صبحانه تو هتل تصمیم گرفتیم برای دیدن جنگل حرا

 

بریم یه کم هوا سرد بود از چند تا ماشین قیمت گرفتیم بین 20 تا 30 هزار

 

تومن قیمت رفت و برگشت بود با یه هیوندا اکسنت با 15000 تومن توافق

 

 کردیم و راه افتادیم قشم تا جنگل 80 کیلومتر است و بین راه دیدنی های

 

دیگه ای هم هست .

 

 

غار های خربس

 

 

دو غار بسیار زیباست که نه وجه تسمیه ی  اون رو کسی میدونست ونه اینکه

 

متعلق به چه زمانی است (لازم است بگم به دلیل توسعه ی صنعت گردشگری

 

و توریسم در ایران راننده های مسافر بر نقش راهنمای اماکن رو بر عهده

 

دارند .اینو گفتم بدونید این اطلاعات رو همون راننده به ما داده درست یا غلط

 

پای خودش )

 

 

در ورودی غار اول که بالای کوه قرار داره و پیشنهاد میکنم کسی مثل من با

 

کفش پاشنه دار به دیدن جاذبه های گردشگری نره تصویر یک کشتی است که

 

کنار اون روی دیوار حک شده نوح یه کم جلوتر تصویر صورت امامقلی خان روی

 

 دیواره ی کوه حک شده .امامقلی خان کسی بوده که جزیره رو از دست پرتغالی

 

ها در آورده .غار بعدی در فاصله ی حدود 20 متری غار اول قرار داره و اثار زندگی

 

در اون دیده میشه و میگن آخرین نفراتی که در اون زندگی می کردند پرتغالی

 

ها و انگلیسی ها بودند از جلوی غار که در ارتفاعی حدود 15 یا 20 متری زمین

 

است از دور برجستگی های سیاه رنگی دیده میشد که گفتند قبرستان انگلیسی

 

 ها ست .داخل غار وقتی به سقف نگاه می کردی لابلای سقف تکه های صدف و

 

 حلزون  چسبیده بود وقتی اظهار تعجب کردیم که تو این ارتفاع از سطح دریا

 

این همه بقایای صدف چکار میکنه گفتند :کل این کوه در گذشته زیر  آب بوده

 

و از همون زمان این ها به کوه چسبیده و بعد از این همه سال هنوز کنده

 

نشده . واقعاًجالب بود .پایین کوه هم دو مجسمه سنگی بود که نظر آدم رو

 

جلب میکنه ،عکسش رو حتماًبراتون میذارم .

 

 

به جنگل رسیدیم و از ماشین پیاده شدیم سوز شدیدی میومد و بارون شروع

 

شده بود ،تصورم از جنگل یه چیز تو مایه های جنگل های شمال بود اما با

 

تعجب درخت های کوتا قد حدود 1 تا 2 متر با فاصله روی آب دیده میشد و باید

 

 با قایق که هر کدوم 8000 تومن میگیرند و شما رو از بین درخت های نه

 

چندان زیبا عبور میدن راننده ی ما با دیدن بارون و باد گفت :پیشنهاد میکنم

 

سوار قایق نشید چون با این هوا اصلاً امنیت نداره .ما هم ترسو ،گوش به

 

فرمان شدیم و بعد از انداختن چند عکس در حالی که به شدت می لرزیدیم

 

سوار ماشین شدیم .یه نکته جالب در مورد جنگل اینکه در تمتم فصول سال

 

سبز است و بنا به گفته ی راهنما کار درختها اینه که آب شور رو تصفیه میکنند

 

و نمکش رو میگیرند و با وجود جذب بالای نمک همیشه سبزند . نکته ی دیگه

 

اینه که :یکی از قایق رانها میگفت وسط جنگل کوسه های یک متری هست که

 

 ما روغن اونا رو می گیریم و برای درد مفاصل استفاده می کنیم که البته

 

شیشه های فروشی روغن کوسه موجود بود و من چون هیچ باوری نسبت به

 

اونها نداشتم توجهی نکردم .

 

 

بعد ازبرگشت از جنگل حرا وصرف نهار با توجه به اینکه بارش بارون زیاد شده بود

 

 و گفتند که احتمالاًفردا هم هوا خراب است تصمیم گرفتیم به سمت بندر

 

حرکت کنیم  . ساعت 1 به اسکله رفتیم و مسئول فروش بلیط گفت که ساعت

 

 5/1 لنج به سمت بندر حرکت  میکنه ولی بعد از اون معلوم نیست دیگه چون

 

هوا داره بد تر  میشه  ما هم برای اینکه مجبور نشیم چند روزی رو اونجا بمونیم

 

 سریع از هتل تسویه حساب کردیم وقبل از ساعت 5/1 به اسکله رسیدیم که

 

گفتند :هوا شناسی اعلام کرده به دلیل شرایط نامناسب هوا و دریا فعلاً حرکت

 

نداریم .حلا فکرش رو بکنید هتل رو از دست دادید و با کلی بارو بندیل تو هوای

 

سرد با بارون شدید تو اسکله مجبورید چند ساعتی بمونید .خلاصه ساعت 6 عصر

 

 اجازه ی حرکت دادند  اما چه حرکتی !بیش از هزار نفر آدم میخواستند سوار

 

لنجی بشند که 400،500 نفر  گنجایش داره و همشون هم بلیط سوار شدن

 

دارند !!!!!!!!!!!!

 

 

بعد از کلی لهیده شدن و آبلمبو شدن و خیس شدن توی بارون سوار شدیم                  

 

 

و 2 تا صندلی خالی پیدا کردیم برای نشستن ،شانسی که آوردیم توی قشم یه

 

صندلی تا شو مسافرتی خریده بودیم اونو باز کردیم و نشستیم و  در حالی که

 

یک ساعت و نیم بارون روی سرمون ریخت و حسابی خودمون و وسایلمون

 

خیس خوردیم ساعت 45/7 به بندر رسیدیم .

 

 

شب رو در منزل عمو جان ماندیم و بعد از اون همه بارونی که خوردیم جای

 

شما خالی شام هم مرصع پلو و خورش قیمه خوردیم و لالا .

 

 

صبح ساعت 11 به سمت عسلویه حرکت کردیم و ساعت 8 شب هم به خونه ی

 

 خوشگلمون رسیدیم (فکر نکنید مغرورم یا چیز دیگه  .... فقط برای این گفتم

 

 که آدم بهترین جاهای دنیا هم که باشه هیچ جا خونه ی خود آدم نمیشه )

 

امیدوارم همتون تو خونه های گرمتون شاد و سلامت باشید .                            

 

زلزله ی قشم                                                    

در مسیر برگشت از جنگل حرا دو روستا با فاصله ی کمی از هم نظر هر بیننده ای رابه خود جلب می کند اول روستای تنبان و بعد گورزین .

در نگاه اول اگر ندانی که اینجا روستاست فکر می کنی که ایلات یا عشایر در اینجا زندگی می کنند ولی اگر کمی فکر کنیم:( عشایر اونم توی جزیره )        

 

بعد از گذشت یک سال و شش روز از زلزله هنوز  مردم در چادر های

 

 نارنجی رنگی زندگی می کنند که روی آنها رو با پلاستیک پوشانده اند                                  

 

 تا از باران و سرما در امان باشند .با یه توقف کوتاه و انداختن چند تا

 

عکس متوجه شدم اغلب مردم روستا بیکار و فقیرند و گفته های راهنما

 

 هم در این مورد بر تاسف آدم اضافه میکنه تعدادی از خانمها مشغول

 

 جمع آوری هیزم برای گرم کردن بچه ها شون بودند(هیزم ، اونم تو

 

روزایی که داریم وارد سال 2007 میشیم )گفتم بچه ها یاد بازی کردن

 

 بچه ها افتادم که در میان باقی مانده ی سقف و دیوار  اتاقها شون  که

 

 روی هم ریخته شده بودند بازی می کردند .                

با فاصله ای حدود 1000 متر از روستا تعداد زیادی ستون بتون آرمه 

 

 دیده  میشد که به نظر میومد در حال تبدیل شدن به تعدادی آپارتمان

 

است ،وقتی از راهنما پرسیدیم که ستون ها برای چیست ؟ گفت :از

 

پارسال بعد از زلزله دستور ساخت خانه برای روستاییان از طرف دولت

 

داده شد و پیمانکارانی شروع به ساخت کردند ولی تا این مرحله پیش

 

رفته بود که پول ها رو برداشتند و رفتند و حالا گفته ان که هزینه ی هر

 

کدام از این خونه ها حدود 6 میلیون است که یک و نیم میلیون آن را باید

 

 نقدا بپردازید و بقیه را به صورت وام با اقساط تقریبا کوتاه مدت .و مردم

 

اینجا که همه چیز خودشون رو تو زلزله از دست دادند و اغلب فقیر

 

هستند و در وضعیت اقتصادی بدی به سر می برند توان پرداخت ندارند و

 

 همینطور بی سر پناه مانده اند .به گفته ی راهنما پارسال چند نفر از

 

سرمایه داران ایرانی از امارات امدند و خواستند به صورت خیریه خونه ها

 

 رو بسازند و در اختیار مردم قرار بدن که دولت موافقت

 

نکرد .!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

به هر حال سخنان این راهنما درست یا غلط دیدن چنین صحنه هایی از

 

زندگی مردم این منطقه که نزدیک عظیم ترین مناطق نفت و گاز خاور

 

میانه هستند که نبض زندگی و حیات کشور ماست واقعا یایه ی تاسف

 

است .والله اعلم.                                 

 

 

 

حتما چند تا عکس براتون میزارم .

 

 

+ نوشته شده توسط شهره در شنبه هجدهم آذر 1385 و ساعت 16:42 |
یه روز یه انسان نازنین به آسمون میره و میبینه یه جا

تعداد زیادی فرشته نشستن و با کلی دفتر و قلم

مشغول نوشتن هستند از اونا می پرسه چیکار می کنید

 ؟ فرشته ها میگن :ما اینجا خواسته ها و حاجتهای

مردم رو مینویسیم و به خدا تحویل میدیم .

 

مرد از اونجا میره و کمی جلو تر یه عده ی زیاد فرشته

می بینه که مثل گروه اول سرشون شلوغه و مشغول

نوشتن هستند .مرد می پرسه شما چکار می کنید

؟فرشته ها می گن :ما خواسته ها و حاجت های برآورده

 شده ی مردم رو از خدا میگیریم ُثبت میکنیم و به مردم

 تحویل میدیم .

 

مرد جلو تر میره و میبینه یه فرشته تنها نشسته و

کنارش یه برگ کاغذ و یه قلم  است میپرسه فرشته

 چکار میکنی ؟

فرشته میگه :من مسئول هستم که تشکر مردم از خدا 

 برای برآورده شدن حاجتهاشون رو ثبت کنم و به خدا

برسونم ولی معمولابیکارم.!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط شهره در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 و ساعت 12:0 |
سلام

امروز ظهر طبق معمول هر روز پسرم بعد از خوردن ناهار لباسش رو پوشید تا برای رفتن به مدرسه آماده شه اومد پیشم تا مثل همیشه مرتبش کنم اول لبهاش رو نرم کننده زدم بعد بینیش رو چرب کردم تا یه وقت خون نیاد بعد موهاش را آب زدم تا با ژل مرتبش کنم گفت :مامان میکروبی درست میکنی ؟

گفتم نه برای مدرسه مناسب نیست خلاصه خواست تا مثل همیشه تن تن با شه من هم درست کردم بعد دستش رو انداخت دور گردنم تا من رو ببوسه که دستش خورد به موهام گفت ؟اه مامان!موهات رو ژل زدی ؟گفتم آره گفت :وا مگه خانوما هم ژل می زنند .!!!

نمی دونم نظر شما چیه ؟فقط دارم فکر میکنم چکار کنیم که اگه پس فردا بچه هامون اپیلیدی و موچین دستمون دیدند فکر نکنند به لوازم شخصی آقایون تجاوز کردیم .

+ نوشته شده توسط شهره در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 و ساعت 22:26 |