تبليغاتX
یه چهار دیواری رنگین کمونی
سلام

امروز ظهر طبق معمول هر روز پسرم بعد از خوردن ناهار لباسش رو پوشید تا برای رفتن به مدرسه آماده شه اومد پیشم تا مثل همیشه مرتبش کنم اول لبهاش رو نرم کننده زدم بعد بینیش رو چرب کردم تا یه وقت خون نیاد بعد موهاش را آب زدم تا با ژل مرتبش کنم گفت :مامان میکروبی درست میکنی ؟

گفتم نه برای مدرسه مناسب نیست خلاصه خواست تا مثل همیشه تن تن با شه من هم درست کردم بعد دستش رو انداخت دور گردنم تا من رو ببوسه که دستش خورد به موهام گفت ؟اه مامان!موهات رو ژل زدی ؟گفتم آره گفت :وا مگه خانوما هم ژل می زنند .!!!

نمی دونم نظر شما چیه ؟فقط دارم فکر میکنم چکار کنیم که اگه پس فردا بچه هامون اپیلیدی و موچین دستمون دیدند فکر نکنند به لوازم شخصی آقایون تجاوز کردیم .

+ نوشته شده توسط شهره در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 و ساعت 22:26 |

سلام رنگین کمونی ها

 

امشب خودم کلی بد رنگم نمی دونم چه رنگی ؟

 

شاید همه ی رنگهام قاطی پاطی شده

 

اونم بدجوری !

 

می دونید همیشه از اون آدمایی هستم که به مردها خیلی حق میدن

 

به قول دوستم چنگ مریم (یه کم مرد ذلیل )اینجوریش رو

 

حتماْ نشنیده بودید.

 

دنیا ست دیگه همه جور آدم پیدا میشه !

 

خلاصه که امشب از هر چی زن بودن است (بلا نسبت شما )

 

 حالم به هم میخوره !

 

بیشتر از این نمی تونم توضیح بدم  میدونید

 

 آخه آدم دوست و دشمن زیاد داره

 

این وبلاگم خیلی از فامیلا و دوست و آشنا ها می خونند

 

می تر سم پس فردا کلی حرف و حدیث بهمون ببندند و

 

 فکر کنند تو زندگیمون مشکلی داریم

 

آخه یکی از بستگان عزیز  مطلب دعوا رو خونده بود

 

 تو چت روم از مهربان همسر پرسید

 

راستس این جریان دعواتون چی بود ؟

 

ماهم اینقدر جا خوردیم که یه دفعه خوردیم به هم ...

 

با کلی قسم وآیه گفتیم که وا الله مال خودمون نبود و مال مردم بود .

 

خلاصه خیلی غم انگیز است که دلت پر باشه و حتی نتونی

 

 با خودت هم حرف بزنی !

 

نظرتون چیه ؟

 

امان از استبداد مردها و محبت بی دریغشون !!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط شهره در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385 و ساعت 0:22 |
مهم نیست که برکه ای باشی

 

یا دریای بی کران

 

زلال

 

که باشی آسمان برای توست

+ نوشته شده توسط شهره در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 و ساعت 23:34 |

سلام

 

مهربونایی که بهم سرنمیزنید

 

در زندگی یاد گرفته ام که هرگز  نگران دو چیز نباشم

 

اول:نگران چیزهایی که نمیتونم اونا رو عوض کنم ،چون اگه

 

 نشه اونا رو عوض کرد نگرانی برای اونا احمقانه و بی فایده است

 

دوم :نگرانی برای چیزایی که میتونم اونا رو عوض کنم ،

 

چون اگه بشه اونا رو عوض کرد دیگه جای نگرانی نیست.

 

بنا بر این نگرانی بیشتر از خود مساله مضر به نظر میرسه

 

نگرانی رو به همون جایی بفرستیم که حقش است :

 

 

                       بیرون چار دیواری خونتون

 

لازمه بگم این مطلب رو تو روزنامه ی جام جم خوندم

 

چون اونایی که منو میشناسند میدونند اهل بیرون انداختن این

 

اعجوبه از چار دیواریم نیستم که اگه بودم الان (اچ پایلوری و

 

دردهای سایکوتیک شکمی رو نداشتم .)   یه راهی

 

 جلوی پام بذارید بندازمش بیرون .  

 

+ نوشته شده توسط شهره در جمعه نوزدهم آبان 1385 و ساعت 23:37 |
کلامی که از دهان ما خارج میشود

 

واعمالی که از ما سر میزند

 

رونوشت شخصیتی ماست

 

 سعی کنیم برابر با اصل باشد

+ نوشته شده توسط شهره در دوشنبه پانزدهم آبان 1385 و ساعت 20:47 |

یک نگاه تو به از هر دو جهان است مرا .

 

   در رنج بارش و مرارت بر گریوه ی محنت نشسته بودم   

                                  

     در کوهستانی که خلوتش سرشار از راز هستی بود

 

        دست ظریف عشق به کوبه ی دلم کوبید

 

        وحس سرودن را به ضیافت باورم نشاند

 

        واز آن پس همراه تو با پرنده ی کوچک احساس ،

 

        چون کولی کوچه های دل آواز کوچیدن را تا همیشه ممکن

 

        با بهار و بی بهار سر داده ام .

 

 

                                       سالگرد ازدواجمان مبارک

 

 

                                     

                                    

                                             

 

 

+ نوشته شده توسط شهره در شنبه سیزدهم آبان 1385 و ساعت 0:16 |
سلام اهالیه چار دیواری رنگین کمونی

عکس چند تا چار دیواری رو براتون گذاشتم .

به نظرتون توش چه رنگیه؟ چه خبره ؟رنگین کمونی هست یا نه ؟

 

                                 

                                 

                                   

                  

                                    

+ نوشته شده توسط شهره در پنجشنبه یازدهم آبان 1385 و ساعت 1:14 |
ُآی خانومای مهربون !!!!!!!!!!!!

گفته شده که نقش زن در تاریخ (مخصوصاًدر ارتباط با شوهراشون )

این بوده که سازش کنه ،او تسلیم میشه .گذشت ها از طرف اونه .

به کم قانعه .از خود گذشتگی می کنه و آرزوهای خودشو در درجه ی

دوم اهمیت قرار میده .بعضی اینو یک زیر دستی تاریخی نسبت به

جنس مذکر در نظر می گیرن ،ولی بعضی ها هم فکر می کنن که این

فداکاری ذاتی جنس مؤنثه .

آن چه هست یک روابط عمومی عالیه .

زنان یا همسران ،حقیقتاً تسلیم نمیشن ،یا فداکاری نمیکنن .

شما در واقع فرمان میدید ،تعیین میکنید ،اثر میذارید و با ظرافت ،با

نرمی ،با خونسردی حکومت میکنید !

(بر خلاف مرد ها که در حال عرق ریختن و فریاد کشیدن حکم میدن )

ولی از روابط عمومی جا نمونید  (سازش )خیلی بهتر از 

کنترل کامل و مطلق العنان مستبدانه  به نظر میرسه .

نظرتون چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط شهره در چهارشنبه دهم آبان 1385 و ساعت 1:54 |
آقایون !!!!!

وقتی دعوا میکنی !!!!!!!!!

مرد :رفتم در حیاط رو نگاه کنم باز بود .چرا باز گذاشتی ؟

زن :من بستم .

پس کی باز کرده ؟

زن :نمی دونم .

مرد :خوبه که همیشه تو عادت داری دررا باز بذاری !

زن :ولی من یادمه اون رو قفل کردم ؟

مرد :هر کی آخرین نفر اومد تو در را باز گذاشته ! 

زن :سکوت و دلتنگی ! 

 مرد: قطعاً تو آخرین نفر بودی پس .......

 

                               بسه بابا!!!!!!!!!!!!!!

در باز موند که موند ؛خب که چی ؟

 

قفلش کنید برید بخوابید ، چه اهمیتی داره ؟گیریم که در دعوا برنده باشی

 

،جایزت چیه؟زنتو با اثبات نکته ای احمقانه برنجونی ؟آیا برای اثبات اون بنای یاد

 

بودی وجود داره ؟آیا برای بحث های زناشویی مدال طلای المپیک رو میتونی به

 

دست بیاری ؟آیا یه قطعه ی خاص اپرا به اسم( حق با توئه)  اجرا میشه ؟

 

آیا قراره اخبار امشب رو برای پیروزی تو در دعوا قطع کنند ؟

 

برای برنده شدن در دعواهای زنا شویی پاداشی وجود نداره .در حقیقت ،برد بد تر

 

از باخته .بباز و برو سر خونه و زندگیت .

                      

 هیچ وقت درباره ی سیاست بحث نکنید !         

 

چه فرقی میکنه ؟

 

(فکر میکنید سیاستمدارا درباره ی شما بحث میکنند ؟؟؟؟؟؟؟؟؟)

 

+ نوشته شده توسط شهره در چهارشنبه دهم آبان 1385 و ساعت 1:28 |
سلام دوست عزیزه دمه بخته رنگین کمونی !!!                         

اومدی مشاورتو بخونی یا مچ مارو بگیری ؟؟؟؟

دوست جان !

ما   کارمونو بلدیم و برای رفع نگرانی شما اعلام میداریم :

آن مطالبی که به نظر شما آشنا اومد  از ضمیمه ی چار دیواری

روزنامه ی جام جم بوده !!!!!!

حالا یه نفس راحت بکش و برو دنبال پیدا کردن سوژه برای مچ گیری !!!!

موفق و مچ گیر باشید .

                            

                                        

 

 

+ نوشته شده توسط شهره در چهارشنبه دهم آبان 1385 و ساعت 0:42 |
عزیز مهربان تولدت مبارک

 

                           مژده !مژده

 

آی آقایان !

فردافردی از جنس خودتان به جمع شما اضافه خواهد شد

پدری مهربان ُفداکار و با گذشت

همسری بی نظیر

عاشقی با قلبی یخی  اما مذاب

مردی از تبار خودتان که عشقش در هزار توی زبانش پنهان است

انسانی به معنی واقعی کلمه انسان

 ودوست داشتنی و مظلوم و مغرورویه کم شلخته

هموکه بدون او نفس کشیدن برایم دشوار است و

تنها تکیه گاهم در زندگی فقط او و خدای مهربانش است

امیدوارم همیشه سلامت وسعادتمند باشد

(البته این فقط با در کنار من بودن امکان پذیر است)

کیکش اون شکلی نیست ها فکر کنم مثل طبقه ی دوم از بالا باشدبایه شمع شماره ی ۳۵ 

جای شما موقع خوردن سبز ه  سبز .

 

+ نوشته شده توسط شهره در یکشنبه هفتم آبان 1385 و ساعت 23:8 |
به چهار دیواری رنگین کمونی ۲ مراجعه کنید

www.ghezloo.blogfa.com

ممنون که به من سر زدید دوستتون دارم و امیدوارم همیشه موفق و رنگین کمونی باشید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط شهره در یکشنبه هفتم آبان 1385 و ساعت 22:9 |
حالا که کاری به نام کوچکم نداری:

 

 

                                

+ نوشته شده توسط شهره در شنبه ششم آبان 1385 و ساعت 23:55 |

عزیزم

 

درخت را به نام برگ ،

 

بهار را به نام گل ،

 

ستاره را به نام نور ،

 

کوه را به نام سنگ ،

 

دل شکفته ی مرا به نام عشق ،

 

عشق را به نام درد ،مرا به نام کوچکم صدا بزن

     

                                                              زنده یاد عمران صالحی

+ نوشته شده توسط شهره در شنبه ششم آبان 1385 و ساعت 1:19 |

 

 

سلام گلهای مهربون

 

چند شب پیش یه سر رفتیم سایت ایران اهدا (اگه وقت کردید یه سر بزنید )

 

تمام اعضای بدنمون رو اهدا کردیم تا ا گه خدا خواست و مرگ مغزی شدیم لا اقل بعد از مردن مفید باشیم

 

(هر چند الان هم بد نیستیم ) میدونید آخه خیلی ها هستند که نه زنده بودنشون برای کسی فایده داشته 

 

نه مردنشون به درد کسی میخوره از هیچ چیز این دنیا هم درس عبرت نمی گیرند ،میرند خونه ی خدا

 

توبه میکنند ،برمیگردند ،همون آدم قبلی اند ،مریض میشند حلالیت میطلبند ، خوب میشند همون آدم

 

قبلی اند و......

 

خدای مهربون من :

 

یه کاری کن تا زنده ایم غمی رو دل کسی نذاریم واشک رو از رو چشما برداریم

 

وقتی ام که نبودیم قلبمون تو سینه ی یه نفر دیگه بتپه ، عاشق باشه ،دلگیر باشه ،

 

مهربون باشه و غمگین نباشه

 

خدای پاک من :

 

یه کاری کن بودن و نبودنمون مفید باشه و به درد خودمون بخوره

 

خدای من :

 

دوست ندارم کارهای من  تو رو از خلقت من پشیمون کنه

 

کمکم کن

+ نوشته شده توسط شهره در جمعه پنجم آبان 1385 و ساعت 0:50 |
وقتی دستمان به آ نچه که دوست داریم نمی رسد

باید آنچه را که در دست داریم دوست بداریم

       عید فطر مبارک باد

+ نوشته شده توسط شهره در چهارشنبه سوم آبان 1385 و ساعت 0:26 |

 

دنیای عزیز

 

پسرم از امروز به مدرسه میرود .این موضوع تا مدتی برایش

 

 عجیب و تازه خواهد بود

 

آرزو دارم با او به ملایمت رفتار کنی .

 

میدانی ؟

 

او تا به حال همه کاره خانه و رییس حیا ط خلوت بوده است ومن

 

همیشه برای التیام بخشیدن به

 

آلام و برای آرام کردنش ،دم دستش بوده ام ،ولی حالا همه چیز

 

فرق خواهد کرد .

 

صبح امروز ،از پله های خانه که پایین می رفت ،دستش را برایم

 

تکان داد و ماجرای تازه زندگی اش

 

راکه شاید با سختی همراه باشد آغاز کرد .او برای زیستن در

 

دنیایی که قرار است در آن زندگی کند ،

 

به عشق ،ایمان وشجاعت نیاز خواهد داشت .

 

پس ای دنیا !

 

دست کوچکی را بگیر وآنچه را که ضروری است ،به او بیاموز .ای

 

دنیا !به او همه چیز بیاموز ،

 

ولی لطف کن و این کار را با مهربانی و ملایمت انجام بده .به او

 

بیاموز که به ازای هر آدم دون

 

یک قهرمان وجود دارد و به ازای انسان خشمگین ،یک معلم

 

مهربان و متعهد وبه ازای هر دشمنی

 

یک دوست به او شگفتی و عجایب کتابها را بیاموز .

 

به او بیاموز هر شکست یک پیروزی در پی دارد .به او بیاموز که

 

به خود و اندیشه خود ایمان داشته

 

باشد، حتی اگر همه بگویند که اشتباه می کند .به او بگو که

 

نیروی بدنی و هوش خود را به گران ترین

 

قیمت بفروشد ،ولی هرگز برای قلب و روح خود قیمتی نگذارد

 

ای دنیا !

 

به او همه چیز را با مهربانی  بیاموز ،ولی لوسش نکن .بگذار

 

بداند که فولاد فقط با آتش آبدیده می شود

 

ای دنیا !

 

می دانم توقعم از تو زیاد است ،ولی ببین چکار می توانی با او

 

بکنی .او کوچولوی بسیار خوبی است !

+ نوشته شده توسط شهره در سه شنبه دوم آبان 1385 و ساعت 2:42 |

بانوی خرد مندی در کوهستان سفر می کرد .سنگ گرانقیمتی را

 

در جوی آبی پیدا کرد .روز بعد به مسافری

 

 

رسید که گرسنه بود .بانوی خرد مند ،کیفش را باز کرد تا در

 

غذایش با او شریک شود .مسافر گرسنه،سنگ قیمتی را در کیف

 

بانوی خرد مند دید ،از آن خوشش آمد واز او خواست آن سنگ را

 

به او بدهد .زن بی درنگ سنگ را به او داد .

 

مسافر خیلی شادمان وذوق زده شد که شانس به این خوبی به

 

او رو کرده است . او میدانست آن جواهر آن قدر ارزش دارد که تا

 

آخر عمر ،او را تامین کند ،ولی چند روز بعد ،مرد مسافر ،که دنبال

 

بانوی خردمند میگشت

 

او را پیدا کرد وسنگ را برگرداند وگفت :

 

فکر هایم را کرده ام .میدانم این سنگ چقدر با ارزش است ،ولی

 

آن را به تو پس میدهم .با این امید که گنج

 

ارزشمند تری به من بدهی .اگر میتوانی ،همان چیزی را به من بده که

 

از درون به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشی.

 

 

+ نوشته شده توسط شهره در سه شنبه دوم آبان 1385 و ساعت 1:27 |