تا حالا این همه مدت (۶ ماه )از شهر و دیارم دور نبودمُدلم هوای خیلی چیزا کرده
خونه ی مامانم .خوابیدن با خیال راحت بدون اینکه دغدغه ی فردا صبح سر کارو داشته باشم
مغزه ها .دوستام .قنادی با رولت مخصوص که هر وقت میخواستم خودمو تحویل بگیرم برای خودم و سبحان می خریدم .گل فروشی و گل مریم و...
وای شبای عید ........
بازار بزرگ تهران شلوغی .ازدحام .آجیل فروشای بازار ...
افسریه ...دست فروشای کنار خیابون که بازار شمع و گل و وسایل هفت سین و عودشون به راهه .
ماهی فروشای کنار خیابون که جلوی هرکدومشون ده تا بچه ی ریز و درشت کله هاشون نزدیک وان پر از ماهی است .ماهی های گافیش و چشم تلسکوپی .لاک پشت و جو جه رنگی....
لبو فروشا که هر وقت سبحان حوس می کرد سعید اول دنبال شیر آب میگشت برای شستن دست های سبحان بعد براش می خرید .آلوچه جنگلی .سیب زمینی سرخ کرده باسس که دست همه ی کسایی که خرید کردن و خسته ان می بینی و شام ساعت ۱۲ شب تو رستوران که جا پیدا نمی کنی بشینی و باید انقدر به کباب ترکی ها نگاه کنی و دلت غش بره تا یه میز آماده بشه و سفارش بدی .
مغازه ها .......
وای توی هر مغزه ده تا لباس بپوشی و نپسندی و مغازه ی بعد و حوصله ی بی نظیر سعید که هر چی از این مغازه به اون یکی میره صداش در نمیاد ..........
دلم برای همه چیز و همه کس تنگه .
برای برادر زاده ی ۲ ماهم که هنوز ندیدمش برای اون یکی برادر زاده که شش ماهه ندیدم برای بابام داداشام (مخصوصاْدعوا ها و کل کل ها و سر به سر گذاشتن ها با ها شون .....)
برای گیر دادن به بابام و شوخی های ..... بابام
برای خوابیدن های بی موقع مامانم .برای تنبلیا و آّه و ناله هاش ....
شمارش معکوس برای رفتن شروع شده ....
۱۸ . روز دیگر تا خدا چی بخواد


