تبليغاتX
یه چهار دیواری رنگین کمونی

آب نبات ومهربانی ها

 

پسر کوچولو آن روز هم چشم به اب نبات های رنگارنگ دوخته

 

بود .خیلی دلش می خواست صاحب یکی از آنها شود .پولهایی را

 

که در چند هفته جمع کرده بود ,به دست گرفت و به سوی تپه ی

 

نزدیک لب دریا که آب نبات فروش آنجا بود ,رفت .مشتریان

 

شیک پوش و ثروتمند زیادی دور فروشنده جمع شده بودند .

 

پسرک با بی قراری جلوتر رفت وگفت : لطفا یک اب نبات قرمز

 

رنگ بزرگ به من بدهید .

 

اب نبات فروش نگاهی به لباس های کهنه وپاره ی کودک

 

انداخت و پول ها را شمرد . اما انها را به زمین پرتاب کرد و پسر

 

را به زمین هل داد و گفت :چرا مشتریان محترم را معطل میکنی

 

؟پولت کم است .

 

پسرک پولهایش را از زمین جمع کرد وباقیافه ی شرمنده

 

گفت :پس یک آب نبات سفید کوچک بدهدید .

 

و بالاخره او به آرزویش رسید و اب نبات بی رنگ وکوچکی را

 

گرفت .

 

خوشحال بود .اما دلش نمی آمد ان را بخورد ,چون دلش نمی

 

خواست دلخوشی اش زود تمام شود .

 

 

در این حال هوا ,صدای هیاهویی را شنید . برگشت و دید آب

 

نبات فروش از بالای تپه به دریا افتاده و فریاد می زند:کمک ,

 

کمک , دارم میسوزم , آب خیلی شور است .

 

پسرک زود جماعت شیک پوش را کنار زد وآب نباتش را به دریا

 

انداخت و با نگاهی که مهربانی در آن موج می زد ,رو به آب نبات

 

 فروش گفت :نگران نباش الان آب شیرین می شود .

 

+ نوشته شده توسط شهره در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 و ساعت 1:15 |

                                شما خدا هستید ؟

 

   در تعطیلات کریسمس, در یک بعد از ظهر سرد زمستانی ,

 

پسر شش هفت ساله ای جلوی ویترین مغازه ای ایستاده بود .

 

او کفش به پا نداشت و لباس هایش پاره پاره بود .

 

زن جوانی از آنجا میگذشت ,همین که چشمش به پسرک افتاد

 

 ,آرزو  و اشتیاق را در چشمهای آبی او خواند.

 

دست او را گرفت وداخل مغازه برد و برایش کفش و یک دست لباس

 

گرمکن خرید .

 

وقتی بیرون آمدند زن جوان به پسرک گفت :حالا به خانه ات برگرد

 

,امیدوارم تعطیلات شاد و خوبی داشته باشی.

 

پسرک نگاهی به او کرد وپرسید :خانم شما خدا هستید ؟

 

زن جوان لبخندی زد و گفت : نه ,من یکی از بندگان او هستم .

 

پسرک گفت :مطمئن بودم با او نسبتی دارید .

+ نوشته شده توسط شهره در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 و ساعت 1:1 |

گفتم:خدای من,دقایقی بود که در زندگانیم هوس میکردم سر

 

 سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس

 

فردا ,           

                                          

بر شانه های صبورت بگذارم , آرام برایت بگویم و بگریم . 

 

در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟  

 

  گفت: عزیزتر از آنچه هست ,تو  نه

 

 تنها در لحظات دلتنگی ,

 

بلکه در تمام لحظه های بودنت به من تکیه کرده بودی .

 

من آنی خود را از تو دریغ نکرده بودم که تو اینگونه هستی.

 

من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگردبا شوق

 

,تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.

 

گفتم:پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی اینگونه زار

 

 بگریم؟  

                                                                        

گفت:عزیز تر از آنچه هست, اشک تنها قطره ایست که قبل از

 

 آنکه فرود آید, عروج میکند.

 

اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت

 

 ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان .

 

چرا که تنها اینگونه میتوان همیشه شاد بود.    

                                

گفتم:آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته

 

بودی؟   

                 

گفت:بارها صدایت کردم.آرام گفتم از این راه نرو که به جایی

 

نمیرسی.تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ,فریاد بلند من

 

بود که عزیزتر از هرچه هست,

 

از این راه نرو که به نا کجا آباد هم نخواهی رسید.

                                                                                 

گفتم:پس چرا این همه درد در دلم انباشتی؟

                                                     

گفت:روزیت دادم تا صدایم کنی,چیزی نگفتی.پناهت دادم تا

 

صدایم کنی چیزی نگفتی .می خواستم برایم سخن بگویی.

 

آخر تو بنده ی من بودی وچاره ای نبود جز نزول درد .

 

زیرا تو اینگونه شد که صدایم کردی . 

                                                                           

گفتم : پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم

 

نراندی ؟

 

 

گفت:بار اول که گفتی "خدا" ,آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد

 

بار دگر " خدا خدا "ی تو را نشنوم.تو باز گفتی خدا و من مشتاق

 

 تر برای شنیدن خدایی دیگر.من اگر میدانستم تو بعد از علاج

 

درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی ,همان بار اول شفایت

 

 میدادم.

 

 

گفتم : مهربان ترین خدا ,دوست دارمت.

 

 

  گفت:عزیز تر از آنچه هست,من دوست تر میدارمت.

+ نوشته شده توسط شهره در جمعه پنجم مرداد 1386 و ساعت 1:43 |