آب نبات ومهربانی ها
پسر کوچولو آن روز هم چشم به اب نبات های رنگارنگ دوخته
بود .خیلی دلش می خواست صاحب یکی از آنها شود .پولهایی را
که در چند هفته جمع کرده بود ,به دست گرفت و به سوی تپه ی
نزدیک لب دریا که آب نبات فروش آنجا بود ,رفت .مشتریان
شیک پوش و ثروتمند زیادی دور فروشنده جمع شده بودند .
پسرک با بی قراری جلوتر رفت وگفت : لطفا یک اب نبات قرمز
رنگ بزرگ به من بدهید .
اب نبات فروش نگاهی به لباس های کهنه وپاره ی کودک
انداخت و پول ها را شمرد . اما انها را به زمین پرتاب کرد و پسر
را به زمین هل داد و گفت :چرا مشتریان محترم را معطل میکنی
؟پولت کم است .
پسرک پولهایش را از زمین جمع کرد وباقیافه ی شرمنده
گفت :پس یک آب نبات سفید کوچک بدهدید .
و بالاخره او به آرزویش رسید و اب نبات بی رنگ وکوچکی را
گرفت .
خوشحال بود .اما دلش نمی آمد ان را بخورد ,چون دلش نمی
خواست دلخوشی اش زود تمام شود .
در این حال هوا ,صدای هیاهویی را شنید . برگشت و دید آب
نبات فروش از بالای تپه به دریا افتاده و فریاد می زند:کمک ,
کمک , دارم میسوزم , آب خیلی شور است .
پسرک زود جماعت شیک پوش را کنار زد وآب نباتش را به دریا
انداخت و با نگاهی که مهربانی در آن موج می زد ,رو به آب نبات
فروش گفت :نگران نباش الان آب شیرین می شود .

