تبليغاتX
یه چهار دیواری رنگین کمونی
سلام به تو ،سلام به خودم و سلام به همه ی اونایی که برام عزیزن

خیلی وقته که یادم رفته خودمم هم وجود دارم ،احساس دارم ،دل دارم دوست دارم حرف بزنم ولی این کار لعنتی نمی زاره

چرا ما آدما نمی تونیم همه چیزو باهم داشته باشیم یا انقدر غرق در خودمون و افکارمون هستیم که از دنیا و دور و برمون و هر چی تو اون اتفاق می افته غافلیم یا مثل الان من انقدر غرق در کار هستیم که یادمون میره به خودمون هم تعلق داریم نمی دونید چقدر دلم برای تنهایی خودم تنگ شده دلم می خواد یه جا باشم تنها و ساکت دغدغه ی صبح زود بیدار شدن و آماده کردن نهار و شام و رسیدن به درس و مشق بچه و رسیدگی به خونه و کشیدن دست به سر و گوش شوهر که مبادا به خاطر مشغله ی تو هوا برش داره و بعد کار ........

سر موقع بری که اگه دیر بری پرسنلت سوء استفاده نکنند و دیر تر از تو نیان وقتی رسیدی حواست باشه که مربیات کارشونو درست انجام بدن مواظب بچه ها باشن اتفاقی نیفته با بچه ها درست حرف بزنن به بچه ها اخم نکنن با بچه ها خوب بازی کنن بابچه ها طوری رفتار نکنن که از مهد زده بشن کیفیت آموزشی بالا باشه مواظب تربیت بچه ها باشن مواظب بچه قلدرا باشن مواظب باشن بچه ها زودبرن دستشویی خودشونو خیس نکنن اگه کردن لباسشون عوض بشه اگه لباس یدکی ها تموم شده باشه چیکار کنی بچه ها تغذیه شونو بخورن کسی گرسنه و بدون تغذیه نباشه کسی بدون نهار نمونه کسی از سرویس جانمونه وسایل بچه ها جا نمونه کاردستی ها مرتب و شیک باشه خونواده ها راضی باشن به کسی بی احترامی نشه کم توجهی نشه و....بچه ها و بچه ها و بچه ها و زمانی کارت سخت تره که مدام با خودت فکر کنی مسئولیت ۱۸۰ تا بچه ی ۶ ماهه تا ۶ ساله برعهده تو ست و مربیات! خدایا حقوقشونچی میشه ۲۰ نفر پرسنل خدایا به موقع میشه پرداخت کرد بیمه رو چیکار کنی مالیات چی میشه شهریه ها هنوز دریافت نشده از همه هنوز چک نگرفتی تنخواه نداری اگه کم بیاری آخر سال چی کار کنی جواب این همه آدمو چه جوری می خوای بدی و...........با همه ی این افکار صبحت رسیده به ساعت ۱۸:۳۰ عصر که باید بری کم و کسری مهد رو بخری و خرید خونه و بیای خونه و کلی اعصاب داغون و کار خونه در انتظار !و شبی دیگر و آغاز روزی دوباره .........

خیلی دلم می خواد یه روز برای خودم باشم ولی می دونم لااقل تا پایان اردیبهشت باید منتظر بمونم خیلی موقع ها شده که دلم خواسته یه لحظه بیام  و براتون دو کلمه درد و دل کنم ولی حتی وقت درد و دل کردن هم نداشتم و امشب که اومدم بازدید سمیه جون همکار خوبم که سالهای سال بود دنبال همچون او می گشتم و پیدا نمی کردم به صورت اتفاقی وبلاگم رو دیده بود و منو یاد خودم انداخت و تصمیم گرفتم به هر قیمتی شده گاهی اوقات یه سری بزنم و حرفی و .....

با توام با تو خدا

یک دل قلابی

یک دل خیلی بد چقدر می ارزد ؟

من که هر جا رفتم جار زدم:شده این قلب حراج

بدوید

یک دل مجانی

قیمتش یک لبخند

به همین ارزانی

هیچ وقت اما هیچ کس قلب مرا قرض نکرد هیچ کس دل نخرید

با توام با تو خدا

پس بیا ،این دل من ،مال خودت

من که دیگر رفتم اما ببر این دل را دنبال خودت  

+ نوشته شده توسط شهره در چهارشنبه سی ام آبان 1386 و ساعت 23:57 |