تبليغاتX
یه چهار دیواری رنگین کمونی
نمی گم سلام چون حتما می گی چه سلامی ! چه علیکی !

خداییش خیلی دوست دارم بنویسم ولی وقت نمی کنم

امشب هم که یه کم زیاد دلم گرفته است ،شوشو جان تهنایی رفته تهران دیدن خونوادش ومن نمی دونم از این قضیه ناراحتم یا خوشحال .یه کم ناراحتم چون تنهایی سخته ،یه کم مشکوکم به چی ؟ خودمم نمی دونم ،یه کم خوشحال نیستم ،ناراحت هم نیستم چون اونم نیاز داره استراحت کنه . مجبوره به خاطر کار من تاعید تو منطقه باشه خوب حقشه که بره شاید من هم یه کم زیاد نیاز به تنهایی داشتم ولی تنها نیسم چون مامانم پیشمه !!!!!

دوست داشتم چند شب تنها باشم و با خودم فکر کنم بدون اینکه کسی بهم بگه چرا تو فکری ؟ واقعاْ لازم داشتم ولی نمی شه

نمی شه همه چیز رو گفت واقعا ، نمی شه حال خوبی ندارم خدا کنه تا برمی گرده یه کم سزحال بشم گاهی اوقات فکر می کنم یه کم غیر قابل تحمل  میشم بیچاره مامان و سبحان با چه لبخندی تحملم می کنند یه کم زیاد خسته ام هم جسمی و هم روحی نمی دونم چیکار کنم هر کی منو دوست داره بهم بگه چی کار کنم ؟؟؟؟؟؟؟        

+ نوشته شده توسط شهره در شنبه بیست و دوم دی 1386 و ساعت 0:48 |
Click for Full Size View
+ نوشته شده توسط شهره در جمعه هفتم دی 1386 و ساعت 0:53 |
سلام

خوبید منم خوبم

یه کم اوضاع این وبلاگ ناجور شده می گید چرا ؟

همیشه دوست داشتم تو این وبلاگ هر چی دلم خواست بنویسم از دسن هر کی دلم خواست ناله کنم و کلی چیزای دیگه خلاصه خودمونی خودمونی .اما افسوس آدرسم دست کسایی افتاده که اصلا ازشون خوشم نمی اد و دوست ندارم ریختشونو ببینم فقط مجبورم برم یه چاردیواری دیگه پیدا کنم

راستی عیدتون مبارک تعطیلات خوش بگذره

من امشب رفتم خودمو تحویل گرفتم و یه قواره پارچه ی خوشگل کت دامنی برای خودم عیدی خریدم

البته یه جلد دیوان حافظ نفیس و ارزشمند هم از سمیه جون هدیه گرفتم که می تونم بگم از بهترین و غافلگیر کننده ترین هدیهی زندگیم بود .

+ نوشته شده توسط شهره در جمعه هفتم دی 1386 و ساعت 0:52 |