خداییش خیلی دوست دارم بنویسم ولی وقت نمی کنم
امشب هم که یه کم زیاد دلم گرفته است ،شوشو جان تهنایی رفته تهران دیدن خونوادش ومن نمی دونم از این قضیه ناراحتم یا خوشحال .یه کم ناراحتم چون تنهایی سخته ،یه کم مشکوکم به چی ؟ خودمم نمی دونم ،یه کم خوشحال نیستم ،ناراحت هم نیستم چون اونم نیاز داره استراحت کنه . مجبوره به خاطر کار من تاعید تو منطقه باشه خوب حقشه که بره شاید من هم یه کم زیاد نیاز به تنهایی داشتم ولی تنها نیسم چون مامانم پیشمه !!!!!
دوست داشتم چند شب تنها باشم و با خودم فکر کنم بدون اینکه کسی بهم بگه چرا تو فکری ؟ واقعاْ لازم داشتم ولی نمی شه
نمی شه همه چیز رو گفت واقعا ، نمی شه حال خوبی ندارم خدا کنه تا برمی گرده یه کم سزحال بشم گاهی اوقات فکر می کنم یه کم غیر قابل تحمل میشم بیچاره مامان و سبحان با چه لبخندی تحملم می کنند یه کم زیاد خسته ام هم جسمی و هم روحی نمی دونم چیکار کنم هر کی منو دوست داره بهم بگه چی کار کنم ؟؟؟؟؟؟؟



