تبليغاتX
یه چهار دیواری رنگین کمونی - شما خدا هستید؟

                                شما خدا هستید ؟

 

   در تعطیلات کریسمس, در یک بعد از ظهر سرد زمستانی ,

 

پسر شش هفت ساله ای جلوی ویترین مغازه ای ایستاده بود .

 

او کفش به پا نداشت و لباس هایش پاره پاره بود .

 

زن جوانی از آنجا میگذشت ,همین که چشمش به پسرک افتاد

 

 ,آرزو  و اشتیاق را در چشمهای آبی او خواند.

 

دست او را گرفت وداخل مغازه برد و برایش کفش و یک دست لباس

 

گرمکن خرید .

 

وقتی بیرون آمدند زن جوان به پسرک گفت :حالا به خانه ات برگرد

 

,امیدوارم تعطیلات شاد و خوبی داشته باشی.

 

پسرک نگاهی به او کرد وپرسید :خانم شما خدا هستید ؟

 

زن جوان لبخندی زد و گفت : نه ,من یکی از بندگان او هستم .

 

پسرک گفت :مطمئن بودم با او نسبتی دارید .

+ نوشته شده توسط شهره در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 و ساعت 1:1 |